آنکس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را آشفته پوی باد
در دور دست دشتی از دیده ها نهان
بر برگ ارغوانی
پیچیده با خزان
یا پای جویباری
چون اشک ما روان
پهلوی یک دیگر بنشاند
ما را به یکدیگر برساند . . .
نظرات شما عزیزان:
زهراامینی 
ساعت6:52---27 تير 1392
سلام داداشی
ببخش بعدازمدتها امروز به وبم سر زدم فک کنم4ماه میشه نیومدم
داداش هرچی اس دادم وتماس گرفتم گوشیت خاموش بود.
خوشحالم که خواهرتوفراموش نکردی و
خوشحال میشم اگه خطت رو روشن کردی بهم خبر بدی
بازم بهم سربزن
نماز وروزه ات قبول درگاه حق
واسه منم دعاکن
یاحق
|